سایت عاشقانه شیدایی

دوشنبه 15 آذر 1400
اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر میکردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر که دیگر نمیشد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجمش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود،میترسم.از چیز هایی که برای نگاه کردنشان _بس که بزرگ اند_باید فاصله بگیرم،میترسم.از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش رانمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در
جای تبلیغات شما
چت روم شیدایی
برترین کاربر ماه
  • fazayi
  • elihidden
  • erfan123456
  • maryamandmahla
  • farhadfahim
  • sheyda
تبلیغات
جای تبلیغات شما
پنل کاربری
شعر های عاشقانه
راز عاشقی و سبک زندگی
موزیک های عاشقانه جدید
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 389
  • کل نظرات : 142
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 36
  • افراد آنلاین : 1
  • اطلاعات
  • امروز : دوشنبه 15 آذر 1400
  • آی پی شما : 34.207.247.69
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی :
 
کد امنیتی
 
بارگزاری مجدد
نظر سنجی
چی شد که سر از شیدایی در اوردی ؟







نظر سنجی
سایت عاشقانه شیدایی چطور است ؟





خبرنامه
خبرنامه
با وارد کردن ایمیل خود و تایید آن میتوانید هر شب جدیدترین پست های سایت عاشقانه شیدایی را در ایمیل خود داشته باشید .

دیگرامکانات

متن جانشین

هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
دوستت دارم...
  • تعداد بازدید : 26
  • اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر میکردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر که دیگر نمیشد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجمش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود،میترسم.از چیز هایی که برای نگاه کردنشان _بس که بزرگ اند_باید فاصله بگیرم،میترسم.از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش رانمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم"خلاصه اش کنم به شدت ترسیده ام.از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام.فکر میکردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند.فکر میکردم این من هستم که اورا آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند.اما نماند.به سرعت بزرگ شد.از لای انگشتان من لغزید و گریخت.ان قدر که من مقهور آن شدم.آن قدر که وسعتش از مرز های"دوست داشتن" فرا تر رفت.آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد.آن قدر که میخواهد من را در خودش محو کند.اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم"تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس میکنم رها شوم.تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین.